تبليغاتX
...باران - يادداشتي از يك آموزگار قديمي

...باران

و من آن روز را انتظار می کشم...حتی روزی...که دیگر... نباشم.

يادداشتي از يك آموزگار قديمي


به معمار سال‌های سکوت
به پشت بام تماشای شما نیامده‌ام، برای شما دست تکان نداده‌ام و منظر نگاه شما را ندیده‌ام اما چون شما با سکوت حرف زده‌ام در این سال‌ها.
آقای مهندس
می‌دانم شما از جنس خالص جنگید. از جنس جوانی ما با آرمان‌های آبرومند.
حس می‌کنم برادران یوسف شما را در بیست سال چاه سکوت انداختند و اکنون آمده‌اید تا عزیز مصر شوید.
ای جنس نسلی هستید که غم‌های جهان را در دل داشت.
نسلی که در نقطه جوش 57 به حرف آمد، زبان گشود، جنگید، و سکوت کرد.
نسلی که تنها شنید و دید و به تلخی خندید و خندید تا امروز که در سینماهای شهر به نام جنگ به آرمان‌هایش می‌خندند. رویاهای بزرگ من دستاویز مضحکه برادران یوسف شده است.
پایان صبوری شما آغاز امیدواری من است.

عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط داود علیزاده  |