تبليغاتX
...باران

...باران

و من آن روز را انتظار می کشم...حتی روزی...که دیگر... نباشم.

يك كافه ، يك يادداشت

يادم مياد سر كلاس جواد جزيني كه بودم هميشه توصيه مي كرد كه براي اولين كارتان از زندگي خودتان شروع كنيد. موقعيتها و قصه هاي زندگي خودمون براي نوشتن داستان و رمان و فيلمنامه بهترين دستمايه ها هستند. بنابر همين اصل به نظرم يك خواننده براي نقد و آشنايي با قدرت قلم و تخيل يك نويسنده بايد حداقل دو كتاب از يك نويسنده را كه در دو اتمسفر جدا نوشته شده اند را خواند . كه حتما اون خوبه همون قصه زندگي خودشه . البته شايد يك نويسنده پيدا بشه كه تمام آثارشو از زندگي خودش وام گرفته باشه كه اگر اون بشه واقعا اين نويسنده نه به عنوان يك نويسنده بلكه به عنوان يك انسان خيلي قابل احترام بايد باشد كه زندگي آنچنان پرباري دارد كه اينقدر نوشته خوب ازش دراومده ...خواندن رمان كافه پيانو را در حال تمام كردن هستم .آنطور كه پيداست زندگي راوي كتاب همان زندگي فرهاد جعفري نويسنده كتاب است كه روزگاري سردبيري روزنامه مي كرده است.از همين رو بايد سراغ كتابهاي ديگر فرهاد جعفري بروم تا ببينيم بازهم به اين زيبايي موقعيتها را توصيف مي كند؟  كتاب از توصيفهاي خيلي روان و پرتحرك برخورداراست كه خواننده را به هيجان مي آورد درام خيلي تندي ندارد اما با همان سكانس بنديي كه داستان پيش مي رود شما وارد داستان شخصيتها و روابط مي شوي. شخصيت راوي جذاب است چون مانند آدمهايي است كه خيليها مي خواهند باشند ...به دور از تعارفات كليشه اي ...كمي پرخاشگر ...متعهدومعتقد به حفظ تمام روابط پدري و دختري و همسري براي خانواده اي كه از هم ريخته ...آدمي كه هميشه به دنبال تغيير است و از رويدادهاي غير منتظره مثل اون پرفورمانس دخترك در كافه با توجه به اينكه شايد تعدادي از مشتريهايش از دست برود يا ارتباطش با پدرش و حرفهايي كه هيچوقت به او نمي زده و مي زند استقبال مي كند. تمام اينها دلايل ايجاد همذات پنداري خواننده با شخصيت دوران پست مدرن جامعه ماست .كسي مثل راوي ناطور دشت سالينجر كسي كه از مدرنيات ديگر خسته شده است اما نمي خواهد آنها را كنار بگذارد(كافه و وبلاگ و..) اما به گذشته اش دل سپرده است (پدر.پري سيما و حتي گل گيسو و البته روابط سنتي خانواده) و با آنها روزگار مي گذراند و انتخاب كافه به عنوان لوكيشن پردازش شخصيتها و رفت و آمدها هم يك انتخاب خوب و جذابي است چه براي كساني كه كافه برو هستند و چه براي كساني كه تا حال رنگ كافه را نديده اند ومطمئنا برايشان جذاب است كه در داخل آن چه مي گذرد و كافه ترك خاچيك با كافه فرانسه چه فرقي مي كند و تلخي هركدام چقدر است. در كل با كافه پيانو احساس خوبي به دست خواهيد اورد. منضم به اينكه اين كتاب در دست بنده چاپ هفدهم ش است كه اين نيز دليلي بر پر مخاطب بودن آن است. اين هم سايت فرهاد جعفري براي بيشتر دانستن شما...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:15  توسط داود علیزاده  | 

اجاره

 

 

 

زن چادرسیاه را می پچید دورش .

حاجی می گوید: بازم داری می ری سر خاک شوهرت؟

زن آرام سرش را تکان میدهد.

حاجی دست می کشد روی ریش بلندش. پاکت را از جیب در می آورد.

می گیرد رو به زن.

می گوید: اینم اجاره این ماه. صاب خونت اومد بده بهش. نبری بدی خرما و گلاب.

دختر از پشت پاهای زن سرک می کشد. زن سر به زیر ایستاده با گردن کج، بی آنکه چیزی بگوید.

حاجی می رود طرف در. می ایستد. عبایش را مرتب می کند. زن دست دختر را می گیرد.

حاجی برمی گردد طرف زن.

می گوید: امشبم می یام.

باد چراغ شکسته جلوی در را تکان می دهد.زن می نشیند روی زمین. و چادر سیاهش را می کشد روی سرش.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:26  توسط   | 

خدا مي خواست در غربت نماني

 

غروب است. از در بزرگ می گذرم. باد می وزد. ذرات خاک در هوا می رقصند. همه ساکت است. فقط صدای ماشین می آید. امامزاده دنجی بود اگر این خیابان نبود. چهارگوش و سبز. با نیمکتهای پهن سنگی. می نشینی، فضای سبز شهرداری پیداست از لای نرده ها. متولی نشسته کنج دیوار. چشمهای ریزش زیر چین و چروک صورتش پیدا نیست.

می پرسم: در امامزاده باز است؟

بی آنکه چشم بردارد از درمی گوید: بازش می کنم.

راه می افتد. نور فانوس جلوی پایش را روشن می کند. هوا آنقدر هم تاریک نیست. یقه پیراهنش پایین آمده و چند مهره سبز تسبیح از پشت گردنش پیداست.

جعبه شمع ها را در دستم فشار می دهم.

می گویم : کبریت نیاوردم.

می گوید: همانجا هست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:25  توسط   | 

يك ميني مال ...درد

صورت زن سیاه شده بود. از درد چشمهایش باز نمی شد. گوشه چادرش را کرده بود توی دهان  و گاز می گرفت. دکتر از اتاق بیرون آمد.  به زن نگاه کرد.

مرد بلند شد.  شال سفید و قرمزش را انداخت دور گردنش.

 گفت: آقای دکتر چند روزیه، اینجوریه.

دکتر سرش را تکان داد و گفت بیارش تو. و رفت داخل اتاق.

مرد به زن گفت: بیا تو. و خودش دنبال دکتر رفت داخل.

زن بلند شد. کمرش صاف نشد. دستش را گرفت به دیوار و خودش را کشاند داخل اتاق دکتر.

زن کنار دیوار ایستاد. مرد نشسته بود روی صنلی دکتر گفت بخاب رو تخت. زن روی تخت خوابید. دکتر دستش را گذاشت روی شکم زن. زن داد زد. مرد خواست چیزی بگوید. زن به مرد نگاه کرد و چادرش را چپاند توی دهانش. دکتر گوشی را از جیب رو پوش در آورد ولی پشیمان شد و دوباره گذاشت تو جیبش.

دکتر به مرد گفت: برو پذیرش. باید بره اتاق عمل و گر نه آپاندیش می ترکه.

مرد چرخید سمت در. دمپایی از پایش در آمد.  دکتر منشی را صدا زد. مرد گوشه دشداشه را بالا گرفت. پاشنه پایش قارچ خورده بود و خاکی بود. در حالی که دمپایی اش را پا می کرد.  گفت: حالا خرجش چقدری می شه؟

 منشی آمد. دکتر به منشی گفت: بگو اتاق عملو حاضر کنن. رو به مرد گفت: حدودا سیصد هزار تومن.

مرد کمی مکث کرد .  به زن که نیم خیز ملحفه  تخت را چنگ می زد نگاه کرد.

گفت : خب اینطوری باشه با سیصد هزار تومن یه زن دیگه می گیرم دکتر.

کسی چیزی نگفت. فقط صدای نفسهای بریده بریده زن می آمد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:26  توسط   | 

نجات وبلاگ...

تصمیم گرفته ام این وبلاگ را از این وضعیت نامیمون نجات دهم.

 این جمله من یعنی چه؟ وقتی هفده- هجده ساله بودم و رفتم حوزه هنری که نویسنده شوم، مامانم گفت نری از این حرفهای سیاسی بنویسی بگیرن اعدامت کنن. نویسنده هم شدی فقط برای بچه ها بنویس. اینجوری بهتره. حالا هم من به عنوان همسر این صاحب وبلاگ تصمیم گرفته ام حرفهای سیاسی در این وبلاگ را تعطیل و به جای آن از ادبیات، مخصوصا ادبیات کودک به سفارش اکید مادرم،  گل و بلبل بنویسم.

بسم الله...

فکر می کنم در قدم اول بهتر باشد کمی درباره ادبیات صحبت کنیم.

ادبیات:

آیا ادبیات دانش فن یا هنر است؟ ادبیات یکی از  شش هنر کلاسیک و قدیمی جهان است یعنی شعر و ادبیات، موسیقی، نقاشی، مجسمه سازی، رقص و آواز و البته تئاتر که هنری است ترکیب شده از این شش هنر و سینما علاوه بر داشتن کلیه مشخصات و مختصصات تئاتر به علت ویژگیهای منحصر بفرد چون فیلمبرداری، نور، تدوین، نگاتیو و سایر موارد به عنوان هنر هفتم شناخته شده است.

آنچه که بعنوان ادبیات کهن در قاره اروپا می توان اطلاق کرد عبارتست از آثار ادبی که از ابتدای پیدایش بشر بوجود آمده تا پایان حیات جمهوری روم یا روم باستان یعنی تا اواسط قرن چهارم میلادی و آنچه که بعد از آن تا کنون پدیدار شده از جمله آثار معاصر به شمار می روند. آثار کهن را نیز به دو بخش عمده نمایشی و غیر نمایشی می توان تقسیم کرد و هر یک از اینها نیز به دو بخش تقسیم می شوند. آثار مذهبی و غیر مذهبی. بنابر این در مورد ادبیات کهن، چهار بخش عمده زیر قابل تشخیص است:

آثار ادبی کهن نمایشی مذهبی

آثار ادبی کهن نمایشی غیر مذهبی

آثار ادبی کهن غیر نمایشی مذهبی

آثار ادبی کهن غیر نمایشی غیر مذهبی

باید توجه داشت که این تقسیم بندی نیز همچون تقسیم بدی های دیگر نسبی و غیر قطعی است زیرا مرز بین آثار ادبی مذهبی یا غیر مذهبی بسیار پررنگ مشخص و بارز و آثار ادبی مذهبی یا غیر مذهبی صرف وجود ندارد، به جز کتب مقدس دینی که مقوله ایست جدا ، بسیاری آثار کهن به ظاهر غیر مذهبی خود نوعی آثار مذهبی محسوب می شوند و بالعکس. زیرا در دنیای کهن مذهب و ماوراءالطبیعه در زندگی دنیوی و اخروی مردم سیطره کامل داشت و کلیه رفتارهای مردم را تحت تاثیر خود قرار داده بود. لذا اندیشه های مذهبی خواه نا خواه تاثیر خود را بر آثار هر چند غیر مذهبی باقی می گذاشت.

در دنیای کهن چون انسانها از علت و علل پدیده های طبیعی سر در نمی آوردند لذا به عوامل طبیعی چون حامله شدن زنان، زادو ولد کودکان، بیماری، مرگ و میر افراد، سیل، طوفان، آتشفشان، برف و باران جنبه متافیزیکی و آسمانی می دادند. در این حالت حوادث طبیعی و مربوطه به انسان و طبیعت شکل ماوراءالطبیعه می یافت و قانون و مذهب در هم می آمیخت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:3  توسط   | 

ماه روز و كبوتر ها- داستاني از جواد جزيني

گربه سياه ميرزانشسته بود زير سايه اطلسي ها و خيره بود به حوض .صداي سرفه ميرزا از توي دالان مي آيد. مصيب هنوز پس خرپشته آواز م’ خواند.گنگ و نامفهوم. .....

ماه روز از


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:16  توسط داود علیزاده  | 

داستاني از ريمند كارور

مترجم: اسدالله امرایی

قطار / داستانی از ریموند کارور


 اسم‌ زن‌ ميس‌ دنت‌ بود و اوايل‌ آن‌ شب‌ هفت‌تيري‌ را روبه‌ مردي‌ گرفته‌ بود. او را وادار كرد كه‌ زانو بزند و توي‌ گل‌ولاي‌ براي‌ زنده‌ ماندن‌ التماس‌ كند. در حالي‌ كه‌ مرد دست‌ به‌ هر خس‌ و خاشاكي‌ مي‌انداخت‌ و اشك‌ در چشمانش‌ مي‌جوشيد، زن‌ لوله‌ي‌ تپانچه‌ را رو به‌ او گرفته‌ بود و هر چه‌ از دهانش‌ درمي‌آمد نثار مرد مي‌كرد. سعي‌ مي‌كرد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 8:17  توسط داود علیزاده  | 

دنیایی به نام دیموند کارور

زندگی نامه ریموند کارور
زمینه فعالیت نویسنده
تولد ۲۵ مه، ۱۹۳۸ (میلادی)
کلاتْسْکانی، اورگون، آمریکا
مرگ ۲ اوت، ۱۹۸۸
پورت‌آنجلس، واشینگتن، آمریکا


کارور در شهر کلاتْسْکانی در ایالت اورگون که شهری صنعتی در کنارهٔ رودخانه کلمبیا است به دنیا آمد. او در شهر یاکیما در ایالت واشنیگتن بزرگ شد. پدرش کارگر کارخانهٔ چوب‌بری و الکلی بود. مادر او گاهی به عنوان پیشخدمت و فروشنده کار می‌کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:48  توسط داود علیزاده  |