چقدر خوشحالم كه عيد امسال ايران نبودم. نه نه آمريكا يا اروپا نبودم . همين بغل عراق بوديم ...البته هم زيارت و هم سياحت! خوشحال نبودن بنده هم به برنامه هاي ناجالب (امسال قول دادم ديگه تخريبي و عصبي برخورد نكنم) تلويزيون مربوط مي شود و البته فوتبال ملي و علي دايي و البته هواي سردكن و گرم كن تهران كه البته جذابيتهاي خودش را داشت مربوط مي شود.
عراق اين بار جذابيتها و خوشيهاي خود را داشت. ابتداي سفر از شهرهاي زيباي غربي خودمان سنندج و مريوان آغاز شد و در ادامه به طبيعت زيبا و فوق العاده كردستان عراق رسيد كه واقعا براي من هيجان انگيز بود . كوه و دره هاي وسيع و پهناور سبز و درخشان شهرهاي كردستان از مرز باشماخ تا سليمانيه حال همه را خوب كرد. و البته كرديهاي خونگرم با پرچم حكومت خودمختاري خودشان :زنان با لباسهاي رنگارنگ و مردان با لباسهاي كردي در حال رقص كردي (در حال برگزاري جشن نوروز ) كه در كنار جاده برايمان دست تكان مي دادند اين جذابيتها را دوچندان كرده بودند.
از مرز
مريوان با ميني بوسهايي متعلق به حداقل يك قرن پيش! تا سليمانيه كه مسيري 3 ساعته
بود در راه بوديم . آن هم به دليل اينكه كردستان به عنوان يك حكومت خودمختار اجازه
ورود اتوبوسهاي عراقي را از سليمانيه به بالا نمي داد. كردستان عراق واقعا ديدني
است . ورود كردستان عراق نيازي به ويزا ندارد و همين الان مي توانيد با در دست
داشتن پاسپورتتان وارد شهرهاي زيباي كردستان عراق شويد فقط آنجا اگر كسي كمكتان
كرد يا خواستيد ماشيني هل بدهيد هرگز ياعلي! نگوييد . همان ياالله كافي
است.(دليلش معلوم است ديگر
از
سليمانيه تا كاظمين با اتوبوس رفتيم. حدود 12ساعتي طول كشيد.يك شب در كاظمين
مانديم. متاسفانه هتل خوبي برايمان رزور نشده بود و ما هم كه حساس يا داد وبيداد نصف شبي مسوول تور را مجبور كرديم كه هتل خوبي در حد مسافرخانه هاي ناصر خسرو برايمان پيدا كند . صبح پس از زيارت دو امام معصوم در كاظمين به سمت نجف راهي شديم در راه يه سامرا هم سر زديم و دو امام معصوم آنجا به همراه سرداب امام زمان (جايي كه ايشان غيب شدند ) را هم زيارت كرديم . سامرا واقعا شهر مخوف و وحشتناكي بود. شهر مرده ها! در داخل حرم امام حسن عسگري دل آدم بد جور مي گيرد . پس از آن بمب گذاري چيزي از ظاهر يك حرم نمانده است. البته همه چيز در حال ساخت است . اما سوال من هميشه در طول اين سفر اين بود بناها ساخته مي شوند و به راحتي مخروب مي شوند .
با جهالت اين جماعت و بشريت چه كار مي توان كرد ؟! چيزي كه در اين سفر ديدم چيزي جز تعصب و جهالت نبود !
درنجف خوشبختانه هتل خوبي داشتيم . زيارت مولا علي (ع) هيچوقت آدم را خسته نمي كند.لازم نيست مسلمان يا شيعه باشي !كافي ست فقط آزاده باشي آنگاه تمام عظمت و بزرگي مردي به نام علي در دلت فرو مي نشيند و آنگاه ناخودآگاه به سمت او جذب مي شوي اولين سوالت اين است : او به چه مي انديشيد و چه مي گفت ...در داخل حرم اولين كتابي كه برداشتم نهج البلاغه بود . البته پيدا كردنش در ميان آن همه مفاتيح الجنان و زيارتنامه هاي رنگارنگ عربي و فارسي كمي سخت بود .آن هم نهج البلاغه با ترجمه و تاليف محمد دشتي . يكي از لذتبخش ترين كارهايي كه در عمرم كرده ام و خواهم كرد همين است . خواندن نهج البلاغه در كنار ضريح مولا...
پس از نجف هم راهي كربلا شديم ...حرم حضرت عباس و امام حسين و بين الحرمين . هروقت آنجا هستم احساس مي كنم نيرويي رحماني من را زير نظر دارد. مي فهمي تعريف انسان بودن چيست. آنجا ذهن آرام مي شود و قدرتي پيدا مي كني كه مي تواني مسايل اطرافت را تحليل كني. كنار چشمه باشي مزه حقيقي آب را مي فهمي و مي فهمي كه اين آبي كه در بسته هاي رنگارنگ مي دهند دستت چقدر بي مزه و آلوده اند.
يكي از نكات ديگر آنجا ديدن محمد رستمي بود.چقدر دوست داشتم او را همچين جايي ببينم و البته مداحي او رابشنوم.
اميدوارم لياقت اين همه لطف عالم غيب را داشته باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:14  توسط داود علیزاده
|
جايتان خالي ...10 روزي بود به سفر كربلا و نجف مشرف بودم ...عجب لحظات عجيبي بود شب قدر دركنار حرم مولا بودن ...امواج قوي و ماورا الطبيعه مثبت اطراف حرم هر جسم كثيفي را لطيف مي كرد ...شب نوزدهم در اتوبوس مسير شلمچه قرآن بر سر گذاشتم و شب بيست ويكم در كنار ضريح مولا علي بودم و شب بيست وسوم در حرم آقا امام حسين و بين الحرمين بوديم ...از طرف تمام دوستان كه التماس دعا داشتند يا نداشتند نايب الزياره بودم و دعا كردم ..شايد مولا به خاطر شما دوستان به ما نگاهي كرده باشد ...براي آنهاييكه مسافر كربلا بودند آرزو مي كنم دوباره عازم شوند و آنهاييكه اين سفر روحاني و سياحتي را تجربه نكرده اند آرزو مي كنم كه حتما به اين سفر رهسپار بشوند ...


عكسي از الغمه شاخه اي از فرات- ساعت 2 نيمه شب

همراه با آرش خان پهلواني از ديار لرستان با قلبي به كوچكي گنجشك!

طوفان شن در كربلا مانع ديد و تنفس درست مي شد ولي نمي توان از تنفس هواي بين الحرمين خود را محروم كرد!

ارابه فول آپشن مخصوص حمل پير زن!

و آلودگي هوا در كربلا و خياباني در نزديكي حرم حضرت عباس(ع)

يكي از مظاهر هرروزه شهر در برابر زايران ....انصافا اين عربا خيلي راحتن به قول بچه ها اي كاش امام حسين (ع) رو ما مي كشتيم و قبرش تو تهرون بود !!!(يك عكس ناتوراليستي يه حرف ناتوراليستي هم مي طلبه)
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:58  توسط داود علیزاده
|
جشنواره فيلم فجر تمام شد و سيمرغها پريدند...
مدتي بود قصد نوشتن مطلبي در درباره اين جشنواره را داشتم ..اما از بابت مميزي هاي تنگ نظرانه و يكسويه مديران فرهنگي و جشنواره ، دلم گرفته بود كه اصلا اين جشنواره فرمايشي را لايق موضوعي براي يادداشت نديدم... دلم مي سوخت براي هواي آزاد سينما و بغض گلوي روحم را مي فشرد براي پرهاي سيمرغي كه هرسال تكه تكه اش مي كنند تا شايد مرغي ..كلاغي از آن دربياورند تا با ذائقه آقايان بسازد...چه مي شود حماقت و ناداني با زيبايي و شعور در دوسوي يك خط اند و هيچوقت با هم آشتي ندارند... چه فيلمها كه رد صلاحيت شدند و چه آدمهاي بزرگي كه از اين بالماسكه مسخره هنري! كنار كشيدند تا دامن خود را به اين سياه رويي ها آلوده نكنند و بگذارند و بگذرند تا تاريخ درباره شان تصميم بگيرد...چرا كه فاتحان تاريخ را مي نويسند...
به تمامي سيمرغ بگيران جشنواره بيست وششم تبريك مي گويم ...اما اين پايان راه نيست...
در ادامه نامه شكوه آميز آقاي اصغر فرهادي بهترين كارگردان جشنواره قبل و از فبلمنامه نويسان بزرگ كشور مان را به دست اندركاران جشنواره كه در روزنامه اعتماد ملي چاپ شده است مي آورم .او در جشنواره ی امسال فیلم" دایره ی زنگی" كه بر اساس فیلمنامه ی او ساخته شده بود را داشت كه از جشنواره خارج شد.

دستاندركاران محترم جشنواره فيلم فجر ، نامهام خطاب به همهتان است، پيش از اينها تصميم به نوشتنش داشتم بنا به دلايلي همكاران و دوستان خواستند چيزي نگويم مبادا مانعي ايجاد شود براي فيلمي كه بر اساس فيلمنامهام ساخته شده؛ فيلم دايره زنگي. بهانهام براي نوشتن ، اين است اما حرفم درباره اين فيلم نيست، حرفي است كه پيش از اين هم گفتهام، در جشن خانه سينما موقع تشويق و جايزه گرفتن نه فقط موقع توبيخ و اصلاحيه خوردن.
اين بار بلندتر اما. بالاخره دير يا زود اين فيلم هم ديده خواهد شد و اگر حرفي داشته باشد ميماند، نداشته باشد ميميرد، مثل انبوه فيلمهاي فراموش شده تاريخ سينما. اميدوارم اگر مانند كساني كه اين روزها آب به آسياب اهل مميزي ريختند تا عقدهگشايي كنند، يادشان نرفته باشد كه چه كردهاند، پس هر آنچه ميگويم نظرات شخصيام است و آرزو ميكنم اينقدر مردانگي باقي باشد كه تلافي آن بر سر سرمايه تهيهكننده فيلم خالي نشود.
آقايان تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي ميماند كه در مصاحبهها و گپ و گفتهايتان اعلام كنيد " ما در كشوري آزاد زندگي ميكنيم " ؟!
از چه در هراسيد، مگر روز و شب از تريبونهايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نميزنيد، اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و با شعور تصميم بگيرند چه ببينند چه بشنوند، چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيمتر از مردميد، لااقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد.
خود را طبيب فرهنگي ميدانيد كه وظيفهتان سنجش عيار سلامت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم ميدهند، مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفتهايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنرياي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلامت آن را مهر بزنيد. چرا ميانديشيد مردم تنها مصرفكنندهاند، مصرفكننده صرف و شما بايد غذايي را كه ميپسنديد دهانشان بگذاريد، چرا ميانديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري ميروند مغز خود را بيرون جا ميگذارند؛ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار ميروند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنرانيها از آنها دم ميزنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه ميخورند، سلامت است يا فاسد.
هرچند سخيفانهترينمشكل تعريف از هر اثر فرهنگي همترازياش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آوردهاند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد. اگر قانون نوشتهاي وجود دارد كه ما نميدانيم ذائقهتان را تشريح كنيد. ذائقهتان فيلمهايي است كه به اسم معناگرا پشتش سينه ميزنيد.
آقايان به حكمهاي شغليتان دوباره نگاه كنيد. اينجا ميدان فوتبال نيست كه شما داورش باشيد و هراسان از اين سوي ميدان به آن سو بدويد تا از چشم تيزبينتان خطايي دور نماند. مديريد يا مراقب؟
يكي از هم مسلكانتان آشفته حال در پاسخ نامه جمعي از سينماگران، دم از توطئه و همدستي با استكبار زده، گفته است چرا چنين ميكنيد تا از بودجهاي كه به سينما دادهاند پشيمان شوند، اين چه منتي است؟ چرا ميانديشيد صدقه دادهاند؟ فرهنگ صدقاتي؟ آيا بايد به پاس قدرداني از آنچه دادهاند، سرتاپاي سينما تسليم و تابع ذائقه بعضي از اهل سياست باشد.
از ديون بنياد فارابي گفتهايد، آمار را بيرون بكشيد، اين همه فيلم سفارشي كه شما و هممسلكانتان ميسازيد از كجا تامين بودجه ميشود، براي بيتالمال دل سوزاندهايد، سريالهاي ميلياردي را كه خوديها ميسازند پولش لابد از جيب شما دلسوختهگان ميآيد! حرفهاي بديهي ميزنيد، لااقل از كارنامههايمان پيداست كه كجا ايستادهايم، كارنامه اندك من و كارنامه پربار شما واضح است، من و شما در دو نقطه كاملا متفاوت ايستادهايم، نه من توقع دارم روزي روزگاري شما با معيارهايي كه من بدان معتقدم فيلم بسازيد و نه منطقا شما بايد اين توقع را داشته باشيد. من رسما اعلام ميكنم و پيش از اين داستانها در كانون مركزي كارگردانان هم علنا گفتهام روزي كه فيلمنامهاي يا فيلمي منطبق بر متر و معيارهاي سينمايي شما ساختم، حلواي ختم حرفهايم را خيرات كنند. پس قضيه كاملا روشن است، ما به شما و جمعي كه به شما راي داده و بر مسندتان نشانيدهاند، احترام ميگذاريم، آيا شما اين احترام را براي مخالفانتان قائليد؟ هر كس با شما نيست بر شماست؟ شما كه اهل سياستيد، ميدانيد اين جمله از آن كيست. انتظار اين نيست ميدان يكسره براي مخالفان قانونيتان باز باشد، اين قدر عاقل هستيم كه اين زيادهخواهي را به ذهن هم نياوريم؛ اما گوشهاي از اين ميدان، وجبي، كفدستي.
آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه كجايتان به لرزه ميافتد كه اينچنين هراسناكيد، آن هم با چند فيلم كه باب ذائقهتان نيست، فيلمهايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد مجوز ساخت دريافت كردهاند. لااقل به امضاي همكارانتان پاي برگهاي پروانه ساخت احترام بگذاريد، مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست، اين نظارت جديد از كجا ميآيد؟
از چه نگرانيد، اين همه فيلم سفارشي و تبليغي و مورد پسندتان، اين همه فيلمساز شكستخوردهاي كه دورتان جمعند و چشمشان به دستتان است تا وامي برسد و فيلمي ساخته شود، كافي نيست؟ چنتهتان پر است و با اين روند پرتر هم خواهد شد، پس چه جاي نگراني از چند فيلم معدود.
در جشن خانه سينما وقتي جايزهام را ميدادند گفتم تا وقتي نگاه مسوولان فرهنگي به سينما اصلاح نشود نگاهي كه سينما را چون فرزند شرور و رامناشدني ميبيند كه بايد به هر قيمت رامش كرد، جشن معنايي ندارد. بعضيها دلخور شدند كه چرا هنگام دريافت جايزه به جاي تقدير و تشكر، لب به شكوه گشودهام، اما دوستان، اين داستان، داستان اين چند روزه نيست، مدتهاست گريبانگير سينماست، وقار و متانت اهل واقعي سينماست كه سكوت كردهاند؛ سكوت بزرگاني كه خانه نشينند.
از خداي بزرگم كه خداي همه است و نه فقط خداي جمعي قليل، براي آنها كه ميانديشند همه حقيقت نزد ايشان است، آنها كه خدا را فقط مال خود و همرايهايشان ميپندارند، آنها كه همه چيز را از زاويه تنگ سياست مينگرند، آنها كه برگرده مظلوم دين سوارند و پيادهها را بيدين ميدانند، از خداي مهربانم سه خواسته دارم:
اول به آنها عمر دراز بدهد، آنقدر دراز تا بمانند و روزي بفهمند حقيقت بزرگتر از آن است كه فقط نزد جمع قليلي بماند كه اگر بماند يعني كوچك است و خرد و خردي دور از خرد و حقيقت.
دوم حافظه درازمدتشان تا انتهاي عمر در سلامت باد تا اگر روزگاري فرزندانشان درباره گذشتهشان پرسيدند، يادشان بيايد چه كردهاند.
سوم، صداقت، كم نيستند كساني كه روزگاري بر اين مسندها نشسته بودند و الان به اقتضاي زمانه به صندلي ديگر تكيه دادهاند و همه آنچه را كردهاند يا كتمان ميكنند يا توجيه.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:6  توسط داود علیزاده
|
دلم براي خودم براي تو تنگ شده است ...دلم براي خودم براي تو مي سوزد ...
اينجا هوا سرد است
دل پر از قنديل سرماي ديروز و امروز است ...چه اميد از فردا؟!!!
دلم پر است از حرفهاي تكراري ...عكسهاي تكراري ....اخبار تكراري ...
مدتها ست به خانه ام نيامده ام ...مي ترسم كه خانه ام هم شود تكراري ...
نمي دانم چرا امروز آمدم .... شايد بگويم هنوز در اين خانه كسي هست ...نفسي هست ...چيزهاي غير تكراري هست ...
اينجا هوا سرد است ....
اما هنوز كسي هست ...نفسي هست....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:40  توسط داود علیزاده
|

فرزانه همیشه در آخر می ایستد،
به همین دلیل از همه جلوتر است.
به هیچ چیز وابستگی ندارد،
به همین دلیل با همه چیز یگانه است.
چون خودش را رها کرده ،
به تمامی راضی و خوشنود است.
خوب همانند آب است،
بدون تلاش همه چیز را سیراب می کند.
و جمع شدن در پستی را هرگز حقارت نمی شمارد.
نزدیک به زمین زندگی کنید.
همیشه ساده بیاندیشید.
در مشاجرات، عادل و بخشنده باشید.
در حکومت، سعی در فرمانروایی و تسلط نداشته باشید.
در کار، آن چیزی را انجام دهیدکه از آن لذت می برید.
در زندگی خانوادگی، همیشه در دسترس و حاضر باشید.
وقتی از این که خودتان هستید، خوشنودید
و از رقابت و مقایسه دست کشیده اید
همگان به شما احترام می گذارند.
کاسه خود را بیش از اندازه پر کنید،
لبریز می شود.
چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید ،
کند می شود.
به دنبال پول و راحتی باشید،
دلتان هرگز آرام نمی گیرد.
به دنبال تائید دیگران باشید،
برده آنها خواهید بود.
کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید.
این تنها را آرامش یافتن است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:16  توسط
|
راستي چرا روزگار ما اينجوري شده است؟ اينقد راحت به هم مي پريم و اينقدر راحت همديگر را خراب مي كنيم ؟ و اصلا به اين نمي انديشيم كه اين بعضي از اين تخريب ها تف سربالاست و اثرات اين كلنگ زني ها آخرش بر سرخودمان آوار خواهد شد؟ نمي دانم حتما شما هم بيانات شيواي آقاي متنوع الشغول كابينه آقاي معجزه خان رو در مورد كارهاي خاتمي در دوره رياست جمهوري اش خوانده ايد؟ آقاي الهام جديدا اينقدر در جواب گويي به ابهامات و سوالها عجول شده است كه براي ايشان بايد كمي نگران شد...اگر ايشان كمي تاريخ مي خواند و كمي بيشتر تامل در آن مي كرد متوجه نمي شد كه راه مبارزه سياسي و توجيه اعمال خويش فقط به تخريب منجر نمي شود...اصلا مهم نيست كه خاتمي كيست و چه كاري كرده است ...دل آدم از اين همه پلشتي و سطحي نگريها مي گيرد...اميدوارم كار اين دولت نيز با اين تيم محير الاعمالش نيز ختم به خير شود...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:16  توسط داود علیزاده
|
الهی
بساز کار من، ومنگر به کردار من

دلی ده که طاعت افزون کند.
طاعتی ده که به بهشت راهنمون کند.
علمی ده که در او آتش هوا نبود.
عملی ده که در او آب رزق و ریا نبود.
دیده ده که عز ربوبیت تو بیند.
نفسی ده که حلقه بندگی تو در گوش کند.
جانی ده که زهر حکمت تو به طبع نوش کند.
تو شفا ساز که از این معلولان شفایی نیاید.
تو گشادی ده که از این مغولان کاری نگشاید.
با صلاح آر که نیک بی سامانیم.
جمع دار که بس پریشانیم.
الهی
اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است،
بی دیدار تو درد و داغ است.
دوزخ بیگانه را بنگاهست
و آشنا را گذرگاه، و عارفان را نظرگاه.
الهی
اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم.
و اگر در بهشت کنی بیجمال تو خریدار نیستم.
الهی
من به حور و قصور ننازم.
اگر نفسی با تو پردازم. از ان هزار بهشت سازم.
الهی
حجابها از راه بردار و ما را مگذار.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:18  توسط
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:43  توسط داود علیزاده
|

۱) بزرگ، بزرگه . هیچ کاریشم نمی شه کرد. هر چند لحظاتی بسیاری هم کوچک باشه ولی یک باره دمی از بزرگیش رو می کنه که مبهوت می شی، به وجد می یای، و در دل ستایشش می کنی ، و
پی می بری فرق اون با بقیه توی همین لحظه هاست .
بازی علی نصیریان در سریال میوه ممنوعه، سکانسی که حس کرد هستی را دوست دارد ولی باور نکرد و کمکش به او را به رضای خدا حواله داد، پی بازیش در سکانسی که دخترش را طرد کرد، بی نظیر بود. فوق العاده بود. فکر نمی کنم حالا حالا ها این بازی رو فراموش کنم.
یک بازیگر و بازی یک حس چند حسی، حسی که ما حتی به راحتی نمی توانیم تعریفش کنیم، ولی او با استادی هر چه تمام تر بازیش کرد. با چند حرکت دست، کمی راه رفتن ، صدا ، لحن وآن نگاه به یاد ماندنی .
از تعریف و تمجید بی جا بدم می آید. از بزرگ نمایی . و از نقد نقدان شیفته ی ستاره ها . ولی این بازی ، اگه از کنارش رد می شدم و هیچ نمی گفتم ظلم بود.
درست توی لحظه ای که با خودم فکر می کردم علی نصیریان خیلی خوب توی نقش جا نگرفته، برگ برنده ای رو کرد، که همه نقاط ضعف شبهای دیگرش را کمرنگ کرد. و نشون داد چرا علی نصیریان شده علی نصیریان.
یک بازیگر توانا در لحظه های سخت می تونه به کمک کارگردان بیاد وبشود عینیت تمامی تفکرات کارگردان. معمولا در سکانسهای حسی و کلیدی که بار نقطه عطف فیلنامه را هم به دوش می کشند و می شوند عامل ایجاد تعلیق در فیلم ، این ابر بازیگر ها هستن که می تونن ناجی اون لحظه بزرگ بشن. که اگر غیر از این بازی در آن سکانس اتفاق می افتاد شاید میوه ممنوعه اینقدرها هم ممنوعه نمی شد و ممنوعیتش به این خوبی در نمی آمد.
۲) اي كاش بيشتر وبيشتر سراغ اين ادبيات كهن خودمون مي رفتيم ...ادبياتي كه همه چيز داره و داستانهاي هاليوودي در برابر آن يك سري داستانهاي آبكي از جنس رمانهاي عشقي پاورقي مجله هاي درجه چندم زرد!هستند...ميوه ممنوعه اقتباسي آزاده از داستان شيخ صنعان عطار نيشابوري...چقدر اين داستان را دوست دارم...بخوانيم اين وديعه بزرگانمان را...ديوان حافظ...ديوان شمس...مثنوي معنوي...لب لباب...تذكره الاولياء...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:43  توسط
|
۱) ماه رمضون اومد و دوباره ناخواسته دلها خدايي شد...حتي من بي خداي گناهكار رو هم با خودش برده...
رمز وراز اين سحرها چيست ؟رمز وراز اين گرسنگي كه روحت را سيراب مي كنه چيست؟ رمز وراز اين سكوت دم اذان صبح كه از اين كالبد خاكي ات جدات مي كنه چيست؟
۲) از امروز به خانمم و خودم قول دادم كه مطلبهاي ضد سياسي مو كم كنم ...خانمم امروز صبح زنگ زد و نگراني خودش رو از بابت اين مطالب به من ابراز كرد...(مي خواهم دنيا نباشد و خانمم ذره اي نگران نشود) واقعيت اينكه از بابت اين اعمال اين دولت زبان به سكوت باز كردن بهترين شيوه است ...خدا صبرم بدهد...و سينه اي گشاده ...تا دوران اين معجزه ! به اتمام برسد ...من بعد اگر هم صحبتي بود شما را لينك مي دهم به مطالب دوستان...
۳) راستي راه آهن چه حالي داد ديشب ...اي اين پرسپوليس يك باخت بده بعدش هم بره توحاشيه فكرنكنم ديگه بتونه رو پا بياد(انجمن خاله زنكهاي استقلالي)
۴) راستي درمورد تغيير ساعت ماه رمضون باز هم جناب آقاي محمود معجزه ...( براي اينكه امشب بي افطار نمو نم بحث رو ادامه نميدم ...اما حتما مطلب <ابراهيم رها> تو ستون جنگ سرد روزنامه اعتماد رو راجه به اين مطلب و اعجاز هاي ديگر محمود بخونيد...)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:33  توسط داود علیزاده
|
در يافتي از مناجات خمس عشره

نسیم یاد تو بر دل
(مناجات الذاکرین)
اِلهى لَوْ لاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ اَمْرِكَ لَنَزََّهْتُكَ مِنْ ذِكْرى اِيّاكَ عَلى اَنَّ ذِكْرى لَكَ بقَدْرى لا بقَدْرِكَ وَ ما عَسى اَنْ يَبْلُغَ مِقْدارى حَتّى اُُجْعَلَ مَحَلاًّ لِتَقْديسِكَ وَ مِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَيْنا جَرَيانُ ذِكْرِكَ عَلى الْسِنَتِنا وَ اِذْنُكَ لَنا بِدُعاَّئِكَ وَ تَنْزيهِكَ وَ تَسْبيحِكَ...
خدای من!
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطر خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است، نه بایسته تو.
و کاسه دل من به
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:43  توسط داود علیزاده
|
ديروز حسب الامر مديرم جناب مهندس تراب نژاد براي ماموريت يك روزه به كارخانه قند قزوين جهت به روز آوري شاخصهاي تكنولوژي اين شركت همراه جناب آقاي مهندس نوريشاد به قزوين رهسپار شدم(تاكيد مي كنم ماوريت يكروزه!!!!!!...پس شب آنجا نبودم..بي ادبها!!!) آقاي نوريشاد از آن آدمهاي
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:2  توسط داود علیزاده
|
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:46  توسط داود علیزاده
|
خاک چیست؟
خاک مخلوط پیچیده ای از مواد معدنی، آلی و موجودات زنده است.
خاک یکی از محصولات محیط است که دائماً در معرض تغییر و نمو قرار دارد.
خاک همیشه و در همه حال توسعه می یابد حال یا به آهستگی در مناطق خشک و یا سریع در مناطق مرطوب.
در سالهای دور خاک بعنوان بخش بی ارزش پوسته زمین به شمار می رفت.
خاک یکی از محصولات محیط است که دائماً در معرض تغییر و نمو قرار دارد.
خاک همیشه و در همه حال توسعه می یابد حال یا به آهستگی در مناطق خشک و یا سریع در مناطق مرطوب.
خاک با یک تکه سنگ خرد شده و یا یک لایه جرم کثیف متفاوت است، خاصه مهم خاک این است که زنده است و موجودات زنده را می پروراند که مثال بارز آن گیاهان هستند.
آیا میتوان روی موجودات زنده خاک بدون توجه به محیط زیست مطالعه نمود؟
آیا میتوان یک ذره از خاک را بدون در نظر گرفتن ذرات کنار آن در یک خاکدانه مطالعه نمود؟
مشخصاً، دانش بیشتری را باید بدست آوریم. اگر چشمان خود را بیشتر باز کنیم تا از ماورای حصاری که علوم متداول یاد شده برای ما ترسیم نموده اند و با زاویه ای دیگر به مسائل بنگریم. دانشمندان خاک (خاکشناسی) در زمینه های شیمی، فیزیک و بیولوژی در اندیشه چنین کاری خواهند بود، به شرطیکه وقتی به خصوصیات فیزیکی، شیمیائی و بیولوژیکی خاک فکر می کنند، پویایی و روابط متقابل آنرا از یاد نبرند...
خاك را آغاز مي كنم به نام خدا و به ياري مولا
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:36  توسط داود علیزاده
|