تبليغاتX
...باران

...باران

و من آن روز را انتظار می کشم...حتی روزی...که دیگر... نباشم.

عكسهاي من - ميرحسين در شهريار شنبه 88/2/26

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:42  توسط داود علیزاده  | 

يادداشتي از يك آموزگار قديمي


به معمار سال‌های سکوت
به پشت بام تماشای شما نیامده‌ام، برای شما دست تکان نداده‌ام و منظر نگاه شما را ندیده‌ام اما چون شما با سکوت حرف زده‌ام در این سال‌ها.
آقای مهندس
می‌دانم شما از جنس خالص جنگید. از جنس جوانی ما با آرمان‌های آبرومند.
حس می‌کنم برادران یوسف شما را در بیست سال چاه سکوت انداختند و اکنون آمده‌اید تا عزیز مصر شوید.
ای جنس نسلی هستید که غم‌های جهان را در دل داشت.
نسلی که در نقطه جوش 57 به حرف آمد، زبان گشود، جنگید، و سکوت کرد.
نسلی که تنها شنید و دید و به تلخی خندید و خندید تا امروز که در سینماهای شهر به نام جنگ به آرمان‌هایش می‌خندند. رویاهای بزرگ من دستاویز مضحکه برادران یوسف شده است.
پایان صبوری شما آغاز امیدواری من است.

عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط داود علیزاده  | 

راي من!

من هميشه گفتم راي من تو صندوقه. تورورخدا اينقدر خواهش نكنيد اصرار نكنيد..چي ؟ چي گفتي ؟ من كي خودمو گرفتم؟  فقط نمي خوام راي منو كسي بفهمه يعني از بچگي  اعتماد به نفس نداشتم هميشه راي و نظرمو مي خوردم ...انتخاب مبصر مي كرديم كسي نمي فهميد راي من چي بود . انتخاب شوراي مدرسه بود هيچ كس نمي فهميد راي من چه كسي بود ...يعني البته برا كسي هم مهم نبود كه بدونه! حالا برو تا انتخاب همسر و انتخاب شغل و انتخاب ماشين و انتخاب اسم بچه و ....كسي اصلا نمي فهميد تو اين سلولهاي خاكستري مغز من كه هي تو هم وول مي خوردند و اكسيژن تو خون مويرگها را مي مكن چه خبره ! حالا اومدين تو اين خرتوخري مي پرسيد به كي راي ميدي ...شايد اصلا نمي خوام به كسي راي بدم شايد اصلا كانديداي مورد علاقه من تو اين اسما نيست شايد اصلا ملاحظات كاري دارم شايد اگه بگم به كي راي ميدم از كار بيكار بشم ..شايد استكبار جهاني بياد و از من سو استفاده كنه. شايد همين امشب از اون بي بي سي فارسي اون خانوم جوون مجري كه موهاشو مصري زده و كمي هم خوشگله (جاي خواهري!) بهم زنگ بزنه و از من راجع به اين انتخاب بپرسه اونوقت من چي بگم ؟ اصلا اون شماره تلفن منو از كجا پيدا كرده ؟ اونوقت نميگن وطن فروشم ؟ نميگن مرتيكه غرب زده ؟ اصلا من غلط كردم بي بي سي فارسي رو از تلويزيون همسايمون نگاه مي كنم !!!

اي بابا اصلا راي من بي مقدار چه اهميتي داره ؟ خودتونو بكشين هم نمي گم به كي راي ميدم ....

فقط نميدونم اين روزها چقدر از رنگ سبز خوشم مياد ...

(دنبال چيزي هم تو عكس نگرديد همشو شطرنجي كردم !)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:57  توسط داود علیزاده  | 

اتفاق


وقتي اتفاقي قراره بيفته احساسش زودتر مياد مثل نور آسمون قرمبه كه از خودش زودتر به گوش مي رسه ...راستي كي گفته كه آسمون قرمبه يعني اون صداي مهيب ؟ يعني ميخوام بگم آسمون قرمبه تركيبي از نور و صداي مهيبشه و اين نيست كه وقتي نوري مثل مهتابي به آسمون زد بايد منتظر باشيم تا صداش هم بياد تا بگيم رعد و برق! نه شايد نورش بياد و صداش اون وسطا تو راه گم و گور شده! حال وقتي اتفاقي هم در حال رويدادنه سروصداش زودتر از خودش مي رسه..پچ پچهاي تو راهرو ،نگاههاي مشكوك ، رفتن و اومدنهاي غير عادي، خنده هاي مصنوعي ،عصبيتها ، به جايي زل زدن اطرافيان همه و همه حاكي از اينكه يه اتفاقي توراهه ...اما من ميگم كه اتفاق شروع شده همين كه اجتماعي از انسانها را درگير خودش كرده به طوري كه روي همديگه تاثير ميذارن مثبت و منفيش مهم نيست اون اتفاق رويداده ودرحال پيشرفت حتي اگه اون اتفاق اتفاق نيفته!

مدتيه تو محل كارما همين جوري شده ،يعني صداي پاي اتفاق شنيده مي شه و هركي يكي از كارهايي كه بالا شمردم ازش سر مي زنه البته من فقط مي شينم و فكر مي كنم كه وبلاگم را بايد آپ كنم . شايد سازمان ما منحل بشه و همه بيكار شيم! اون ته اون اتفاقيه كه كسي حاضر نيست حتي بهش فكر كنه ! خوب وقتي جنرال موتورز ورشكست ميشه و 10 هزار 10 هزار نفر تعديل نيروي انساني تو مهد تمدن كار و تجارت و اقتصاد اتفاق مي افته واقعا اين اتفاقها تو مملكتي كه هنوز توليد ناخالص مليه اون اينقدري نيست كه بشه با صادرات نفت مقايسه اش كرد خيلي خيلي عادي بايد باشه... خداروشكر كه نيمچه سواد و مدركي و البته خرده هوش و ذوقي كه از جوانيمان توشه كرديم با هامون هست . البته اين صدا رو اگه دقت كني در كل جامعه هم مي توني بشنوي ...آروم  گوش كن اين نگهاهها اين پچ وپچها اين سكوتهاي با معنا ...مردم ما همه درگير اتفاقي ان كه هنوز شروع نشده و البته براي بعضيها اتفاق افتاده و تموم شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:4  توسط داود علیزاده  | 

يك كافه ، يك يادداشت

يادم مياد سر كلاس جواد جزيني كه بودم هميشه توصيه مي كرد كه براي اولين كارتان از زندگي خودتان شروع كنيد. موقعيتها و قصه هاي زندگي خودمون براي نوشتن داستان و رمان و فيلمنامه بهترين دستمايه ها هستند. بنابر همين اصل به نظرم يك خواننده براي نقد و آشنايي با قدرت قلم و تخيل يك نويسنده بايد حداقل دو كتاب از يك نويسنده را كه در دو اتمسفر جدا نوشته شده اند را خواند . كه حتما اون خوبه همون قصه زندگي خودشه . البته شايد يك نويسنده پيدا بشه كه تمام آثارشو از زندگي خودش وام گرفته باشه كه اگر اون بشه واقعا اين نويسنده نه به عنوان يك نويسنده بلكه به عنوان يك انسان خيلي قابل احترام بايد باشد كه زندگي آنچنان پرباري دارد كه اينقدر نوشته خوب ازش دراومده ...خواندن رمان كافه پيانو را در حال تمام كردن هستم .آنطور كه پيداست زندگي راوي كتاب همان زندگي فرهاد جعفري نويسنده كتاب است كه روزگاري سردبيري روزنامه مي كرده است.از همين رو بايد سراغ كتابهاي ديگر فرهاد جعفري بروم تا ببينيم بازهم به اين زيبايي موقعيتها را توصيف مي كند؟  كتاب از توصيفهاي خيلي روان و پرتحرك برخورداراست كه خواننده را به هيجان مي آورد درام خيلي تندي ندارد اما با همان سكانس بنديي كه داستان پيش مي رود شما وارد داستان شخصيتها و روابط مي شوي. شخصيت راوي جذاب است چون مانند آدمهايي است كه خيليها مي خواهند باشند ...به دور از تعارفات كليشه اي ...كمي پرخاشگر ...متعهدومعتقد به حفظ تمام روابط پدري و دختري و همسري براي خانواده اي كه از هم ريخته ...آدمي كه هميشه به دنبال تغيير است و از رويدادهاي غير منتظره مثل اون پرفورمانس دخترك در كافه با توجه به اينكه شايد تعدادي از مشتريهايش از دست برود يا ارتباطش با پدرش و حرفهايي كه هيچوقت به او نمي زده و مي زند استقبال مي كند. تمام اينها دلايل ايجاد همذات پنداري خواننده با شخصيت دوران پست مدرن جامعه ماست .كسي مثل راوي ناطور دشت سالينجر كسي كه از مدرنيات ديگر خسته شده است اما نمي خواهد آنها را كنار بگذارد(كافه و وبلاگ و..) اما به گذشته اش دل سپرده است (پدر.پري سيما و حتي گل گيسو و البته روابط سنتي خانواده) و با آنها روزگار مي گذراند و انتخاب كافه به عنوان لوكيشن پردازش شخصيتها و رفت و آمدها هم يك انتخاب خوب و جذابي است چه براي كساني كه كافه برو هستند و چه براي كساني كه تا حال رنگ كافه را نديده اند ومطمئنا برايشان جذاب است كه در داخل آن چه مي گذرد و كافه ترك خاچيك با كافه فرانسه چه فرقي مي كند و تلخي هركدام چقدر است. در كل با كافه پيانو احساس خوبي به دست خواهيد اورد. منضم به اينكه اين كتاب در دست بنده چاپ هفدهم ش است كه اين نيز دليلي بر پر مخاطب بودن آن است. اين هم سايت فرهاد جعفري براي بيشتر دانستن شما...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:15  توسط داود علیزاده  | 

ديشب دوباره آبي شديم...

خبري كه هيشكي باورش نمي شد مخصوصا براي طرفداراش. ماكه هوادار نيم آتشه بوديم اصلا ديگه دلمون نمي اومد پيچ راديوي ماشينمونو باز كنيم كه ببينيم اصلا مسابقه ساعت چند برگزار ميشه ..آخه اگه پيگير مي شدي و باز مثل بازيهاي پيش گاف مي آوردي اونوقت به خودن مدام فحش مي دادي كه هي بهت ميگم دنبال اين لمپن بازيها نرو و بشين روزنامه اعتمادو و رمانهاي نخوندتو تموم كن و سر افكنده مي شدي ..يعني چون قبلا هم شده بودي اين بار ديگه بدجور مي خورد به پرت! صفورا از اين اصفهانيها خيلي بدش مياد و به شدت دوست داشت اونا قهرمان نشن و وقتي از او اين علاقه را ديدم كه چقدر به بازي حساس شده و هميشه منو به خاطر هواداري نيم آتشه اي كه داشتم هم منع و سرزنش مي كرد من هم ديگه پا گذاشتم رو قرارهاي قبليمو و شدم هوادار دو آتشه و اين كانالو بين 1 و2 هي مي چرخوندم . آخه استقلال 1 گل جلو بود و ذوب آهن هم 1 گل عقب حداقل نيمه اول قهرمان شده بوديم ...خانومم بيشتر بهم دلداري داد و گفت با يه نذر و دعا قهرمانت مي كنم .چقدر دلم گرم شد ..نه اينكه استقلال قهرمان بشه بلكه اينكه شريك زندگيت راجع به يه چيز كه خودش علاقه چنداني بهش نداره و براش بي اهميته باهات همراه ميشه ...خلاصه نيمه دوم شروع شدو وقتي ذوب گل مساوي رو زد ما ديگه گفتيم تموم شد .اين ذوب يه همين راحتيها باج نمي دهد.... نمي دونم چجوري زمان گذشت...

دقيقه 94 خونمون شد پر صداي كف و هورا ...استقلال قهرمان شد و مجيد جلالي پهلوون!

اين فوتبال عجب موجوديه! فكر كنم اون اول كه فوتبال اختراع مي شد و با كله اين قربانيان جنگ يه عده آدم مي ريختن زمين و بهش مدام شوت مي زدند هچوقت فكرشو نمي كردن كه اينقدر درسهاي معرفتي و اجتماعي ميشه ازش گرفت ...كه واقعا در نااميدي بسي اميد است... ولي خودمونيم دوساله اين اصفهانيا بدجوري نايب قهرمان ميشن !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:17  توسط داود علیزاده  |