تبليغاتX
...باران

...باران

و من آن روز را انتظار می کشم...حتی روزی...که دیگر... نباشم.

چراغ روشن دروغ

چه کسی گفته است آفتاب
همیشه پشت ابر پنهان نمی ماند
براساس آخرین بخشنامه محرمانه
ابرها باید از سازمان هواشناسی مجوز بگیرند

چه کسی گفته است چراغ دروغ بی فروغ است؟
وقتی که نفت صد دلاری
چراغ دروغ را روشن می کند
با تابشی پرفروغ
با من شوخی نکن
النجات فی الصدق؟
کلمات عربی یا مرا می گریاند
یا زندگی مرا مختل می کند
وقتی عربی حرف می زنی گریه ام می گیرد
پس با من شوخی نکن
« النجات فی الصدق»
تو می خواهی به زور درهای بسته
و با قدرت دیوارهای بلند
ثابت کنی که راستگوئی تنها راه نجات است
دروغگوی کوچک حقیر!
قهقهه می زنم
راههای نجات را چند ماه پیش
وزارت راه و ترابری مسدود کردند
می توانم آنقدر بخندم تا اشکهایم
چشم بندم را خیس کند

من از تمام شما عذر می خواهم
من تا دیروز به شما دروغ گفته بودم
و شما باور کردید که حقیقت خوب است
دیگر چنین دروغی نخواهم گفت

من تا دیروز نمی دانستم
که دلارام که در کلمبیا کاملا آزاد بود
در تهران شلاق خواهد خورد
قاضی او را بخاطر راستگوئی اش
محکوم کرد
« در زندان بمان، شلاق بخور، مانند دیگران باش»
حکم صادره چنین بود
او باید روزها و ماهها پشت دیوار بماند
اما بدان! در کلمبیا زنان ایرانی کاملا آزادند

مرا بخاطر آنچه گفتم ببخشید
وقتی مرد اول در کلمبیا رسما روزنامه ها را
آزاد اعلام می کند
و مرد دوم در تهران رسما روزنامه ها را
آزاد اعلام می کند
و مرد سوم در دهلی می گوید
« عصر سانسور دیگر تمام شده است»
در غرب می گویند که شرق آزاد است
و درهای شرق را در شهر قفل می کنند
به هم میهنی که در ارمنستان است می گویند
« هم میهن» شما کاملا آزاد است
و همیشه آزاد خواهد ماند
اما « هم میهن» در تهران توقیف می شود

لطفا مرا ببخشید اگر
نمی دانستم که کلمات این قدر قدرت دارند
« ما به تورم دستور می دهیم که از 18 درصد بشود 12 درصد»
او گفت: حالا تورم 12 درصد است
معاونش گفت: تورم 12 درصد شد
دربانش گفت: تورم 12 درصد شد
مترجم ترجمه کرد: تورم 12 درصد شد
آمارها دروغ را باور می کنند
تورم هم می پذیرد که از امروز خودش را 12 درصد معرفی کند
روستائیان عزیز بدانند: تورم 12 درصد شد
ما دستور دادیم

من نمی دانستم جنگ تمام شده است
او گفت: « پرونده حمله بسته شده است»
من نمی دانستم ما هسته ای شده ایم
او گفت: « ما هسته ای شدیم و پرونده بسته شد.»
او هر وقت بخواهد پرونده ها را باز می کند
و هر وقت بخواهد آنها را می بندد
یک کلمه کافی است
پرونده! بسته شو!

من نمی دانستم گوش هایم درست نمی شنود
او گفت: من هرگز نگفتم که نفتی است بر سفره شما.»
من نمی دانستم چشم هایم خوب نمی بیند
او را دیده بودم که می گفت: « ما چکار داریم به موی پسرها و لباس دخترها»

حالا، من از شما عذر می خواهم
گوش های من معذزت می خواهند
ما اشتباه شنیده بودیم
و چشم هایم خود را لعنت می کنند
ما اشتباه دیده بودیم

امروز، دروغ از همه مرزها گذشت
حتی از صد دلار هم بالاتر رفت
ما احمق هایی ساده لوح
همیشه فکر می کردیم مردم را نمی شود فریب داد
و دروغ گفتن اندازه دارد

هرگز! مردم بخاطر ندارند تو چه گفته ای
تا می توانی دروغ بگو
مطمئن باش خدا تو را می بخشد
بخصوص اگر بتوانی سر اطرافیان خدا را هم کلاه بگذاری
و بتوانی در نمازهایت به خدا دروغ بگویی
بعید می دانم خدا دروغ های تو را کشف کند
خدا که سهل است
شیطان هم دروغ های تو را باور می کند
شیطان هنوز منتظر آمدن نفت سر سفره نشسته است

بیایید از امروز حقیقت را بفهمیم
و فکر نکنیم حقیقتی وجود دارد

راست نگاه کن
بلند فریاد بزن
به چشم مردم خیره شو
دست هایت را به آسمان ببر
و با خیال راحت دروغ بگو
هیچ کس به دروغی به این بزرگی شک نمی کند.

 از وبلاگ سید ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:25  توسط   | 

امپرسیونیسم سینمایی

ا

 

امپرسیونیسم اولین مکتبی است که در  زیر مجموعه مکتب مدرن طبقه بندی می شود. اختراع دوربین عکاسی موجب شد تا عکاسان بتوانند بازنمایی عینی از طبیعت را به انجام رسانند. پیدایش دوربین عکاسی 40 سال قبل از پیدایش امپرسیونها  اتفاق افتاد. امپرسیونها نمی خواستند مانند مکتب قبل از خود یعنی ناتورآلیستها بازنمایی عینی از طبیعت انجام دهند بلکه مایل بودند به عنوان یک هنرمند در طبیعت دخل وتصرف کنند. به همین خاطر عین طبیعت را در آثار خود به تصویر نمی کشیدند. کاری انجام می دادند که دوربین عکاسی از انجام آن عاجز باشد. طبق شعار خودشان ، احساس را به بوم منتقل می کردند.

از آنجا عامه مردم در آن زمان معتقد بودند امپرسیونیستها طبیعت را بر هم ریخته اند لذا کسی حاضر نبود برایشان نمایشگاه برگزار کند، یا حتی در نمایشگاهشان شرکت کند. لذا جمعی از هنرمندان نمایشگاهی به نام هنرمندان مستقل را در 1875 راه اندازی کردند. که منتقدین کارهای این هنرمندان را مسخره می کردند و یکی از منتقدان در پی اظهار نظر درباره آثار امپرسیونیستها گفت: اینان نقاشی نمی کنند بلکه تاثیزی از هنر به وجود می آورند که تاثیر در زبان فرانسه یعنی امپرسیون که قصد اینها مسخده کردن این هنر بود. امپرسیون ( طلوع ) از یکی از نقاشی های مونه گرفته شده است. استدلال امپرسونیستها این بود که دیگر نیازی نیست هنرمندان کاری را که دوربین می تواند  انجام دهد، انجام دهند.

امپرسیونیستها اولین گروهی هستند که از مطالعات در مورد نور که فیزیکدان ها انجام داده بودند، استفاده کردند.  این گروه به لحظات پایدار اعتقاد نداشتند و در پی نقاشی کردن لحظات بسیار زود گذر بودند. طبیعت را آنگونه که می دیدند در یک لحظه کوتاه نقاشی می کردند. معتقد بودند هنر باید سریع تولید شود. در نقاشی هایشان رنگهای مجاور در هم ادغام نمی شدند بلکه روی هم چیده می شد. گروهی معتقد بودند در نقاشی امپرسیون ها کاربری قلمو و حرکت آن بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارد. و گروهی  معتقد بودند امپرسیون ها توانسته اند رنگهای فراموش شده را دوباره زنده کنند. زیرا آنها از پالت رنگی وسیعی از رنگهای داغ تا رنگهای سرد استفاده می کردند.

مهم ترین شعار امپرسیون ها بازگشت انسان به طبیعت بود. به همین دلیل موضوع نقاشی اکثر آنها طبیعت بود و از نور طبیعی استفاده می کردند و به شدت با پرتره کشی مبارزه می کردند.

از نقاشان مهم این مکتب می توان به مونه، رنوا، گوگن، ونگوک ادگار دگا، مانه و لوترک اشاره کرد.

امپرسونیستها شهر نشین بودند و در روستاها انسانها را در اوقات فراغت به تصویر می کشیدند. روحیه ضد اختشاش داشتند. ترجیح می دادند انسان را آرام در آغوش طبیعت ترسیم کنند. ضد مدرن بودند. ضد ماشین، ضد شهرنشینی و آلوده کردن شهرها . به جزئیات در آثارشان اهمیت نمی دادند. اعتقاد به لوکیشن یابی داشتند. در لحظه دیدن و در لحظه نقاشی کردن.

پس از نقاشی موسیقی امپرسونیسم و بعد از آن درام نویسانی در این مکتب و بعد از آنها سینمای امپرسیونیسم ظهور پیدا کرد.

امپرسیونیسم در سینما به دو گروه عمده تقسیم می شود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:4  توسط   | 

 

فرزانه همیشه در آخر می ایستد،

به همین دلیل از همه جلوتر است.

به هیچ چیز وابستگی ندارد،

به همین دلیل با همه چیز یگانه است.

چون خودش را رها کرده ،

به تمامی راضی و خوشنود است.

خوب همانند آب است،

بدون تلاش همه چیز را سیراب می کند.

و جمع شدن در پستی را هرگز حقارت نمی شمارد.

 

نزدیک به زمین زندگی کنید.

همیشه ساده بیاندیشید.

در مشاجرات، عادل و بخشنده باشید.

در حکومت، سعی در فرمانروایی و تسلط نداشته باشید.

در کار، آن چیزی را انجام دهیدکه از آن لذت می برید.

در زندگی خانوادگی، همیشه در دسترس و حاضر باشید.

 

وقتی از این که خودتان هستید، خوشنودید

و از رقابت و مقایسه دست کشیده اید

همگان به شما احترام می گذارند.

 

کاسه خود را بیش از اندازه پر کنید،

لبریز می شود.

چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید ،

کند می شود.

به دنبال پول و راحتی باشید،

دلتان هرگز آرام نمی گیرد.

به دنبال تائید دیگران باشید،

برده آنها خواهید بود.

 

کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید.

این تنها را آرامش یافتن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:16  توسط   | 

اجاره

 

 

 

زن چادرسیاه را می پچید دورش .

حاجی می گوید: بازم داری می ری سر خاک شوهرت؟

زن آرام سرش را تکان میدهد.

حاجی دست می کشد روی ریش بلندش. پاکت را از جیب در می آورد.

می گیرد رو به زن.

می گوید: اینم اجاره این ماه. صاب خونت اومد بده بهش. نبری بدی خرما و گلاب.

دختر از پشت پاهای زن سرک می کشد. زن سر به زیر ایستاده با گردن کج، بی آنکه چیزی بگوید.

حاجی می رود طرف در. می ایستد. عبایش را مرتب می کند. زن دست دختر را می گیرد.

حاجی برمی گردد طرف زن.

می گوید: امشبم می یام.

باد چراغ شکسته جلوی در را تکان می دهد.زن می نشیند روی زمین. و چادر سیاهش را می کشد روی سرش.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:26  توسط   | 

ما به بهشت ميرويم...

 
نتایج تازه ترین نظرسنجی موسسه گالوپ نشان می دهد که مردم آمریکا، ایران به عنوان بزرگترین تهدید جهان می شناسند. 

خبرگزاری فرانسه از واشنگتن گزارش داد، نظرسنجی اخیر مؤسسه گالوپ نشان می دهد، پرسش شوندگان آمریکایی ایران را به خاطر فعالیت های هسته ای، به عنوان بزرگترین تهدید و خطر جهانی، و چین را به عنوان دومین دشمن بزرگ می شناسند. 

این نظر سنجی بین یک هزار نفر از مردم آمریکا و در فواصل 25 تا 28 اکتبر انجام شده است. 35 درصد از پرسش شوندگان ایران را به عنوان بزرگترین تهدید جهان انتخاب کرده اند، و 19 درصد چین، 10 درصد کره شمالی و 9 درصد نیز عراق را به عنوان بزرگترین دشمن انتخاب کرده اند. 

جالب اینجاست که هشت درصد از پرسش شوندگان نیز خود آمریکا را به عنوان بزرگترین تهدید برای جهان شناخته اند. 

خبرگزاری فرانسه همچنین گزارش داده که سهم پرسش شوندگان جمهوری خواه از سهم پرسش شوندگان دموکرات، در بین کسانی که ایران را به عنوان بزرگترین تهدید جهان انتخاب کرده اند، بیشتر بوده است.
 
حال شما فكر مي كنيد اين نظر سنجي در ايران برگزار شود يقينا آمريكا به عنوان اولين دشمن و تهديد بزرگ  جهان خواهد شد. سپس خود آمريكا ...و بعد انگليس و بعد فرانسه و بعد آلمان و تمامي دشمنان ايران و مردم شهيد پرور (نمي دونم احتمالا بچه هاي ما رو هم مي خوان شهيد كنن)  و در طرف ديگر روسيه به عنوان بزرگترين دوست و فرصت  و چين دومين دوست و فرصت جهان انتخاب  خواهد شد و احتمالا سهم پرسش شوندگان از نيروهاي مخلص بسيج و نماز جمعه روندگان همين ديروز خيلي خيلي بيشتر از مردم عادي كوچه بازار خواهد بود...راستي شما از اين همه شباهت و تفاهم اجتماعي و سياسي بين اين دو كشور متعجب و هيجان زده نمي شويد؟!!!!
اول اينكه جفتشان بزرگترين تهديد براي جهان هستند
دوم مردم هردوكشور شديدا تحت تاثير تبليغات قرار گرفته اند! (آن يكي از جنس بوشچني...اين يكي از جنس كيهانضرغام)
سوم چين اصولا در هردوطرز تفكر دومين است!
چهارم سهم پرسش شوندگان از نيروهاي مخلص طرفدار دولت حاكم  بوده است...اما فرقش اين است كه در آمريكا هر از چند گاه قدرت دست آنها مي افتد اما در ايران هميشه دست اين جريان مخلص نماز جمعه برو است...
 
اما فرق بزرگ اين دو در اين است كه ايراني ها به بهشت خواهند رفت حتي به زور كيهانضرغام اما آمريكايي هاي بي حجاب كازينو بروي بريتني اسپيس پرست به جهنم !
 
اما من در اين جا ياد آن حديث مي افتم كه مي فرمايد:هرچيزي كه براي خودت نمي پسندي براي ديگران  هم نپسند. ودر اين حديث شرطي براي طرف مقابل گذاشته نشده كه نبايد رنگ چشمش آبي باشد يا بي حجاب باشد يا نبايد كازينو رود يا بايد به نماز جمعه برود يا نبايد از شكيرا خوشش بيايد...
 
اما اصلا  ناراحت نباشيد كه همه مان بهشتي هستيم!
 
 
  
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:27  توسط داود علیزاده  | 

چگونه باور كنم رفتنت را؟

 

 

 

چگونه باور كنم رفتنت را؟

قيصري كه نوجواني ام را با شور وشعور شعرهايش به بلوغ رساندم...

قيصري كه ياد داد امين جوهر درون باشم...

قيصري كه قصر آرمانخواهي و انقلابي گري را بر فراز شعرهايش ساختم...

با او بي بال پريدم ...آينه هاي درون را ناگهان بشكستم...و در كوچه آفتاب تا صبح تنفس كردم نسيم آزادي و آزادگي را...

چگونه باور كنم رفتن قيصرم را....

فقط مي توانم به ياد او شعري از او مكتوب كنم...بماند تا زمان مثل هميشه غم رفتنش را آسان كند...

لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري



آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري



با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري



صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري



عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري



رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري



عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري



روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:21  توسط داود علیزاده  | 

...چرا؟

 

 

بانگی از مستی نخیزد دیگر از یاران، چرا؟

                                      کس نمی تازد دگر رخشی در این میدان، چرا؟

مشت خاکی چند باز از کبر طغیان کرده ایم

                                        بر نمی خیزی در این هنگامه ای طوفان چرا؟

در ره میخانه، ساقی جان خود افشانده ایم

                                       خاک رندان را نمی سازی شراب افشان چرا؟

اهرمن در شهر، عریان پای کوبی می کند

                                                   از سر غیرت نگردد تیغها عریان چرا؟

اندر این شام سیه بر درگه میخانه کس

                                           در تب مستی نمی کوبد سر عصیان چرا؟

اندر این شط باز می رانند فرعونان سمند

                                   این درنگ ای نیل خون، زین بیش از طغیان چرا؟

زا آتش و خون، لاله زاران بود بهمن این دیار

                                               در بهاران لاله ها پژمرده در تهران چرا؟

داد جانانت معارف جانی اندر صبح هجر

                                در شب وصلت دریغش کردن از جانان چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:6  توسط   | 

سياست ما عين فوتبال ماست و فوتبال ما عين سياست ماست!

 

وقتي در اين هفته هاي اخير هواداران آبي با تمام وجود ناصرخان را مورد حمله خود قرار دادند و خيلي راحت و آزاد با داشتن حق آزادي بيان و حتي آزادي پس از بيان حق خود را از بابت ناكامي هاي تيم خود از سرمربي و مربي و مديريت تيم محبوبشان فرياد مي زدند زيبايي دموكراسي در فوتبال را ديدم  و فوتبال اين قاعده را به ماگوشزد كرد كه براي هر حل هر عارضه اي تغييري بايد تا بهبودي حاصل شود و اين قاعده در فوتبال حتي در ايران كه نوزاد ناقص الخلقه دموكراسي مدام دست به دست مي شود و در حال حاضر در كما است به خوبي رعايت مي شود. مخصوصا با خبر ديشب كه جلسه فتح الله زاده با علي آبادي  در خصوص دادن اولتيماتوم به ناصرخان براي آوردن مربي جديد  شنيده شد .

اي كاش سياست ما ذره اي از فوتبال بهره مي برد...فكر مي كنيد كسي مثل احمدي نژاد سرمربي تيمي به نام ايران بود هواداران اين تيم چه مي كردند؟!!!!!

 مي گويند جريان فكري از نخبه گرايي به سمت پوپوليسم است  اما در كشورهاي جهان سوم (و البته كشورهاي نفت خيز) اين جريان سر به بالاست مثل زماني كه  قورباغه ابوعطا مي خواند!!!

پس بنده از تمامي نويسندگان و خوانندگان و زنندگان و منورالفكران و انتلكتوئلها و الخ دعوت مي كنم براي گرفتن حق  و حقوق  به جاي سياه كردن كاغذ و زدن روزنامه هايي كه هي توقيف مي شوند و رفتن به زندان به استاديوم بروند و فرياد بزنند:

انرژي هسته اي دست دهم روسي نمي خوايم نمي خوايم!

دولت كريمه رو خواب برده ..درياي خزر رو آب برده

توپ تانك بمب اتمي جنگ با آمريكا فشفشه ...احمدي نژاد دقت كن!!!!

و همچنين ديگر موضوعات كه شعر آنها در حال ساخت است و همچنين بايد يك بوق بزرگ هم سفارش بدهيم و ان را به نشانه اعتراض بيشتر از سر گشادش بزنيم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:17  توسط داود علیزاده  | 

خدا مي خواست در غربت نماني

 

غروب است. از در بزرگ می گذرم. باد می وزد. ذرات خاک در هوا می رقصند. همه ساکت است. فقط صدای ماشین می آید. امامزاده دنجی بود اگر این خیابان نبود. چهارگوش و سبز. با نیمکتهای پهن سنگی. می نشینی، فضای سبز شهرداری پیداست از لای نرده ها. متولی نشسته کنج دیوار. چشمهای ریزش زیر چین و چروک صورتش پیدا نیست.

می پرسم: در امامزاده باز است؟

بی آنکه چشم بردارد از درمی گوید: بازش می کنم.

راه می افتد. نور فانوس جلوی پایش را روشن می کند. هوا آنقدر هم تاریک نیست. یقه پیراهنش پایین آمده و چند مهره سبز تسبیح از پشت گردنش پیداست.

جعبه شمع ها را در دستم فشار می دهم.

می گویم : کبریت نیاوردم.

می گوید: همانجا هست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:25  توسط   |